یک سنگک دستم بود و همینکه از در مجتمع داخل شدم دیدم یک ماشین تیبای سفید کنار نگهبانی ایستاده و یک حاج‌آقا مثل خودم با نگهبان و کارگر میوه‌فروشی سه نفری ایستادن و در حال بحث هستند.
من از جهت اینکه نماینده و امام مجتمع بودم